bikhial
پشت یک خاطره از چشم تو گیرم ، امروز باید از وسوسۀ عشق بمیرم،امروز سالیانی است که از پنجره ای رو به عبور خیره بر حادثه شعر مسیرم، امروز شوق آوازم و در حبث سکوتی تبدار بی تو بغضم، تن تبدار کویرم، امروز سهم من بودن تو نیست از این عمر قریب این چه رسمیست که باید بپذیرم،؟ امروز نغمهء دشتی من از تن آیینه گذشت و خودم پشت نگاه تو اسیرم، امروز من از این قصۀ تکراری شب های دراز من از این هق هق بی حوصله سیرم، امروز ......................................................... با خودم این لعنتی دیروز خلوت کرده ام از تو نه از قصهء چشم تو نه از پنجره من به خلوتگاه خود خورشید دعوت کرده ام گفتی از تکرار تو بیزارم ودل خسته ام گفتی از تو پر شدم گفتی که لالت کرده ام باشد از امروز فریاد بلندت را بزن هر کجا رفتی بدا که من حلالت کرده ام از تو من در تار وپود ذهن خود گل کاشتم حال بنگر در دلم طرح سوالت کرده ام با خیال راحت از پشم برو آری برو این دل بی چاره را هم بی خیالت کرده ام با چشمهای خسته وخورد وحِلالی من ذهن درد آلود صد سال اخیرم ته مانده های آرزوی کج خیالی مخروبه های خاطرات دفتر خاک سرمایه های پیریم شد ای اهالی گلدان نمی خواهد کسی نه هیچ کس نیست در فکر جان دادن در اوج خشکسالی؟ آی ای اهالی شور صد فانوس دارم ته مانده های شعلهء حالی به حالی با من چه خواهد کرد این تقدیر دیروز در گیجی آئینه های این حوالی صد قصه در بغض سکوتم گیر کردست میگردم اما با سرود بی خیالی آزرده ام از خویش وازاین شهر خاموش ازبی کسی از کوچه های بی مجالی ساعت به وقت رفتن خورشید پیوست شب ، زمزمه ، تصویر یک ظرف سفالی کولی ترین سرخوش ترین گیسوشلالم دیوانه سر در گیر و دار قیل و قالم من شاعری در انزوای بی کسی ها دربزم این برکه کمی حالی به حالم پا درمیان چرخ امسالم هنوزم جا مانده در آن وعده های پارسالم از هر چه بادام و عسل آهو و چشمه از هرچه بیشه هر چه عشوه بی خیالم من حرف های سمت باران جنوبم اما کمی لالم کمی هم خشکسالم دیگر سراغ ازچشم های من نگیرید من چشم های فصل های کال کالم حال من و حال شما یک جا نشینی؟ نه... من هنوز آسوده سرخوش بی خیالم کنار نعش بی کسی.... سلام سیب سرخ من مجال یک سلام نیست؟ غریب و دل شکسته را نیاز انتقام نیست سکوت باور مرا کسی نخوانده ، صبر کن که هق هق نگاه من همیشه ومدام نیست دو چشم شوق سینه ام و را نیاز میشود تونامه بر دلی نده،که حاجتش پیام نیست خدای قصه های من دم ازسکوت میزند لب همیشه بسته را که وارث کلام نیست به سمت من نمیدود صدای هیچ بودنی کنار نعش بی کسی،که جای ازدحام نیست دلم غروب میکند در این حصار سایه ها ببخش اگر نژاد من اسیر بند و دام نیست « مکتب غیر انتفاهی زیلی لی لی لینگ ... زینگ بچه های آ د م : به فکر امتحان آب و برق هم باشید امسال از مسائل تصاعدی هم سوال میدهند راستی جواد : خدا به دادمان برسد ! دو درس جدید برای ترم بعد گذاشته اند انتخاب اجباری ؟ گاز طبیعی و انرژی هسته دار استاد هندسه میگفت : پول شارژ اضلاع زندگی یاد تان نرود ؛ کوک کفشهام تمام شده ... خدا را شکر در قانون جدید فیزیک آمده : کمتر راه بروید که کوجب دود است و برای آنان که باید ... سود ؛ یادم به تاریخ که می افتد تنم چهار میخ میشود { از مرزهای تنهایی خود خارج نشوید برای حریم شخصی ویزا صادر نمی کنند } { از خط عابر پیاد ه رد شوید بیمه به خوش حسابهای سالم جایزه میدهد } بودن یا نبودن مسئله ساز شد به فکر بودن نباشید ... جا کم است رفتن هم که محالی است دست نیافتنی... استاد تاریخ می گفت : « ما مسافران قطار زندگی هستیم » مگر بدون بلیط هم میشود؟ به استاد ادبیات گفتم : از کوچه باغ سهراب چه خبر ؟ قنبرک زد وگفت : برو بابا دل خوشی داری ....به قول شاعر: تا منزل آدمی سرای دنیاست پرداخت پول قسط هم پا برجاست بابا هم که فقط آب داد خدا بیامرز نمیدانست که برای ایستادن در این روزگار... کارت پارک لازم است . آخر ترم شد قدم نمره های نو رسیده مبارک ( دست به جیب ها... قبول ) ( جیب به دستان...مردود ) « با عشقت محبوب نمی شوم مگر با عشقت من خوب نمی شوم مگر با عشقت تا موج خموش روی آبم سرد م آشوب نمی شوم مگر با عشقت « می میرم من هرچه میان خوب وبد می میرم از یک بشمار تا به صد می میرم یک روز میان دست این آدم ها زخمی و شکسته بی مدد می میرم « فکه شهری که نماز عشق را بی سر خواند تکبیر حجاز عشق را بی سر خواند شهری که برای بودنش ضجر کشید او نغمهء ساز عشق را بی سر خواند « سینهء عشق جان سوخت میان رنج دیرینهء عشق وقتی که شکست موج آئینهء عشق با اینکه گلوی عاشقی بسته شده قلبی ز امید هست در سینهء عشق « قامت باد مردی زخروش ابرواز قامت باد یک حنجره با رویش صدها فریاد مردی که دو دست خویش راآبی کرد وقتی که دو دست خویش رابا هم داد « سهم د لم آئینهء پر غبار تو، سهم دلم این حسرت وانتظارتو، سهم دلم ای هستی من به بادعشقت رفته این غربت روزگار تو، سهم دلم « این بود آن وعدهء ساده ای که دا دی این بود؟ پایان من و لحظهء شادی این بود؟ محکوم ابد شدم وتو خندیدی دیوار...سکوت...انفرادی... این بود؟ « خرمشهر این باد ز صحرای جنون، گل کرده ست انگار میان لاله خون ، گل کرده ست یک چفیه ویک پلاک کهنه، این عشق امروز ز شهر واژگون، گل کرده ست « علی(ع) بر چهرهء ناکسان غضب کرد علی غمگین شد و ناله شب به شب کرد علی انگار امام شیعیان بیمار است پهلوی شکسته دید و تب کرد علی « تک بود یک قطره ز اشک این فلک بود، دلم در قصهء عاشقی چه تک بود، دلم او حس عزیز عشق را باور کرد افسوس که محکوم کلک بود، دلم « موج آب در میکده با شراب بازی کردیم با قایق و موج آب بازی کردیم من چوب شدم توهم طنابی، بستی این عهد و دوباره تاب بازی کردیم « بی خیالی سر خورده ز داغ بی خیالی ،رفتیم با هم به سراغ بی خیالی ،رفتیم آن شب من وتو ،زبادهءعشق خراب آهسته به باغ بی خیالی ،رفتیم « تر بودیم در کوچهءبی کسی کبوتر بودیم در حسرت یک خنده شناوربودیم یک چترمیانمان وساطت می کرد ما چتر هم وبرای هم تر بودیم « از بودن انگار نه انگار که بودی با من یک بار نگفتی به دلم ار بودن دل برنگهت بستم وصد ها افسوس من اهل خودم بودم وتو از رفتن « بانو شبهای همیشه درسکوتم، بانو بی تو نفسی روبه سقوطم، بانو بر من تو ببار آه ای پردهء مهر من تشنه ام و کویر لوتم، بانو « من بودم این قصه گذشت وآخرش من بودم بیچاره ترین چشم ترش من بودم با دست خودم نوشتم این پایان را گمگشته میان باورش من بودم « آفتاب فرهاد... ای چشم تو آفتاب فرهاد، نرو شیرین ِدلم قصۀ بر باد، نرو تا نام تورابرای کاغذ خواندم چشمان قلم به گریه افتاد، نرو « یک جاده تعین قرار، بی نشان، یک جاده یک مرد که از چشم زمان افتاده این بازی ِمرگ وزندگی رامش کرد آماده برای کیش وماتی ساده « بی تو بی تو غزلی همیشه زردم، بی تو یک ناله زشهرغرق دردم، بی تو رفتی و میان هر چه بودن مُردم حالا جسدم و سرد ِسردم، بی تو « بر گرد تا آینه در عشق تو گیرم، برگرد پروانه به چشم تو اسیرم، برگرد درمسجد ومیخانه دُعایم این است ای کاش ازعشق تو بمیرم، برگرد « تیر شما گشته ست دروغین همه تکبیر شما ای وای از این ریا و تزویر شما ای هر چه کما ن نفرت و نابودی زخم است تمام جانم از تیر شما « یادت هست فرهاد! صدای تیشه ها، یادت هست ؟ آن حال وهوای بیشه ها، یادت هست؟ پائیز نوشتیم که عاشق هستیم بر روی بخار شیشه ها، یادت هست؟ « بی تو من با تو تمام خواب یک شب، بیدار تب دار تر ازلحظهء بودن ، دیدار ای آینه دار آرزوها مهتاب من بی تو فقط قاب شکسته، دیوار « دام عشقت از عشق ونگار خود گذشتم، رفتی از شهرو دیار خود گذشتم، رفتی وقتی که به دام عشق تو افتادم از دارو ندار خود گذشتم، رفتی « شاید ترسید که من میان خوابش باشم شیطان صفت وفکرعذابش باشم اما به خودش نگفت یک بارفقط شاید که دلم مست وخرابش باشم آهسته به یک دعا دلم عاشق شد نا خواسته بی هوا دلم عاشق شد وقتی که به دورچشم توچرخید م با این همه ادّعا دلم عاشق شد « شراب عشق عاشق به یکی حباب عشق است دلم سرمست ازاین شراب عشق است دلم بیچاره دراین عصر چرا بودن ها آزاد زغم خراب عشق است دلم « آب زدی عشقا به دلم حلقهء بی تاب زدی بر حسّ شبم شادی مهتاب زدی وقتی که دراین خواب دلم عاشق شد آهسته به روی صورتم آب زدی « چشمان علی بر باورهرچه قاصدک، نقش زدند بر خاک رجزخوان فدک، نقش زدند اشکی که زچشمان علی ریخت به خاک بر پیکر خونین فلک نقش زدند لب تشنگی از سراب عشقت، رؤیا شب بودومن وشراب عشقت، رؤیا فردا نفسم بوی تو میداد هنوز مست از لب توخراب عشقت،رؤیا « گذشت شب های دلم از دل تو دور گذشت مهتاب نبودو لحظه بی نور گذشت تو آمدی و ستاره ها خند ید ند شب تا سحرازعشق تو پرشورگذشت « جا ماندیم فرهاد! من وضجّه هم آغوش شدیم دل خسته زخلق وخانه بردوش شدیم انگار میان قصّه ها جا ماندیم ما زمزمه بودیم وفراموش شدیم « مزار عشق تنبور تو از دیارعشق است، بزن آهنگ تو در مدارعشق است، بزن با سوزوگداز صد دل زخم شده حالا که دلم مزارعشق است، بزن « سبز بی نشان بر تخت بلند آسمان، بنویسید بر بوتهء سبزبی نشان بنویسید ننگ است برایش که مرابشناسد آهم به دل آب روان بنویسید « ببخش خوش نازوادایی ودروغ است، ببخش امروز اگر سرم شلوغ است، ببخش با تعنه نگو کوچهءبالا چه خبر دل در گذر سن بلوغ است، ببخش « بی خیال از شهر دلم شکسته بالی می رفت اوضجّه زنان ازاین حوالی می رفت با چند بلیط مرگ وبا یک لبخند با کهنه قطار بی خیالی می رفت « با تو یک روزیکی دوباده بی تومستم روز دگری فتاده بی تو مستم امروز اگر بیایی ای هم غصّه یک نان وپنیر ساده با تومستم یک آیهء تردیدی ای واژهء عشق انگار به تبعیدی ای واژهء عشق یک لحظه به نام خود زدی عالم را تا آینه تابیدی ای واژهء عشق « مهتاب لبخند تو از امید بالاتر بود یک لحظه که با توعالمی دیگر بود ای معجزهء سپید یلدا مهتاب چشمان تو آن حادثهء آخر بود « ای عشق ای عشق من آن پرندهء آزادم آهنگ غم وهنجره ای فریادم این چهرهءدل ربا وعالم کش تو تصمیم گرفته بر کند بنیادم « با عشق احساس نیایش قنوتی، بانو معراج دوبارهء سکوتی، بانو آئینه ای ازحسّ پریدن با عشق فریاد خدای ملکوتی ، بانو « میرقصند آفاق ز احساس شما می رقصند ذرات معلق هوا می رقصند با نام دل وبرای دل عاشق باش عاشق که شدی هندسه ها می رقصند « خیال عشقت جا ماندهء قیل وقال عشقت،بانو شب بود ومن وخیال عشقت،بانو فردای سکوت وانزوا ، آشفتــه گمگشته میان حال عشقت، بانو « خواب لحظه چشمان تودرسکوت شب،سوسوکرد دستان توخواب لحظه را،جادوکرد افتاد دلم میـــــــان عاشق بود ن با حسّ نبودنـــت خیالم ، خــو کرد آهنگ میان تیک وتاکی ،ای عشق معراج سکوت وپاک پاکی،ای عشق از عقل گذشتم که تو را فهمیدم افسوس که تو اسیر خاکی ،ای عشق « بی خیالین بی تاب وتوانم ای ملالین دردا بر ما بگذر ببین تو حالین دردا این چرخه همیشه این چنین است انگار فتوا زده دل که بی خیالین دردا « فروغِ مهر چندی است میان لحظه جاری شده ای یک آینه شرح بی قراری شده ای ای هرچه فروغ مهر، در باور من سرسبز تر از دشت بهاری شده ای « فصل خون وقتی که زمانه فصل خون است،بیا حالا که زمین غرق جنون است،بیا پائـیـزخیال رفتنــــش نیست به سـر آقا به خدا دلم زبون است ، بیا از قصّهء عاشقی واز داغ، نگو از نحسی جغد وشومی زاغ، نگو امروز که قانون به تبر حق داده از سبزی برگ وشادی باغ، نگو « بیچاره دلم یک عمراسیروروزگارش،خون بود انگار برای زندگان ، طاعون بود بیچاره دلم برای یک گل تب کرد دنیا به دو چشمان تَرش،مظنون بود « کم رنگ کم رنگ شدی مداد آبی، کم رنگ کمرنگ شدی حسّ شرابی، کم رنگ انــگار مـیــــــــان فاصله جا ماند م من ماندم وصورت حبابی ،کم رنگ « دار سکوت وقتی که زمانه گشت معمار سکوت بـیـن من وتو کشیـــد دیوار سکوت فریـاد زد و کسی صدایش نـشـنید پروانه دوباره مرد بر دار سکوت لبخند بزن مسیح مریم جمعه ست بازآی شکوهِ هرچه شبنم جمعه ست شش روز گذشته روز موعود شده آهسته نیا زود که کم کم جمعه ست « پروانه بیدارترین ستاره شد پروانه دربی کسی استعاره شد پروانه فهمید که شمع فکر رفتن دارد یک قلب هزار پاره شد پروانه « دار فراموشی انگار نماد دل وافسانهء عشق آئینه درآئینه و دیوانهء عشق بردارفراموشی دوران مُردیم انگارنه انگارکه پروانهء عشق ... « ..... سوگند به چشمی که به دَردوخت،عزیز از عشق نوشـــتی که دلم سوخت،عزیز پروانه اگر شهرهء شــهـر اســت بــدان دیــوانگی از عشق تو آمـوخــت،عزیز « کوچهء بن بست از بادهء عشق هردوسرمست شدیم با پـنجـره وخـاطره هم دسـت شدیم انــگار خـدا رِضایــتــش بود که ما همسایه درآن کوچهء بن بست شدیم « فقط... چشمک زدی وزود به راهم کردی با حـیله گری غـرق گـناهـم کردی وقتی که به دار عشق محکوم شدم لـبـخند زدی فـقـط نـــگاهــم کردی « همین ... در کوچهء ماهمیشه تک بود،همین اسـتــاد نــمونهء کـلک بود، همین از ناز وکرشمه وادایی که گذاشت سـهـم دل ما فقط کـتک بود همین « آزادی عشق رنگ ازرخ پروانه پرید ست، چرا ؟ تـاریـک ولی شمـع ندید ست، چرا ؟ هـر روز نوشـتـیـد از آزادی عشق جان برلب پروانه رسید ست، چرا ؟ وحید خباز خرامه ( بی خیال )
زنگ تفریح شده ...
| Design By : Night Skin |


